گفت: "از امت تو خیلی سختی کشیدم."
گفت: "راحت میشوی!"
گفت: "خیلی سعی کردم نجاتشان بدهم از سرگردانی و گمراهی."
گفت: "دیگر تمام شد رهاشان کن."
گفت: "نشستهاند روی منبر تو. رسواترین مردم ادعا میکند خلیفهات شده."
گفت: "خداوند پاداشت را میدهد. بهخاطر صبری که کردهای."
گفت: "لجاجت و عناد و دشمنی دیدم از امت تو."
گفت: "نفرینشان کن علیجان!"
سرش را بلند کرد طرف آسمان:
"خدایا! بدتر از من را نصیب اینها کن و بهتر از این امت را نصیب من."
پیامبر نگاهش کرد، گفت: "راحت میشوی. سحر فردا... ."
چشمهایش باز شد. سرش را تکیه کرده بود به دیوار حیاط.
ابر سیاه روی ماه را پوشاند.
خواب دیده بود.
خواب پیامبر و فاطمه را.
برگرفته از کتاب آفتاب در محراب
گفت: فقیرم!
گفتند: نیستی.
گفت: فقیرم! باور کنید.
گفتند: نه! نیستی.
گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد.
گفت که چه قدر دست هایش خالیست.
و چه سختی هایی شب و روز میکشد
ولی امام هنوز فقط نگاهش میکرد.
گفتند: صد دینار به تو بدهم حاضری بروی
و همه جا بگویی که از ما متنفری؟
از ما فرزندان محمد؟
گفت:نه! به خدا نیستم.
- هزار دینار؟
- نه به خدا قسم.
- ده ها هزار؟
-نه! باز هم دوستتان خواهم داشت.
گفتند: چه طوری میگویی فقیری
وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمیفروشی؟
چه طور میگویی فقیری
وقتـــــــی...
╰
╮
╰
عشقــ مــا
╰
╰
در
╮
╮
دارایــی تــو
╮
╰
╮
هســت؟؟!!