بیــاتــاجوانمـــــ

بیــاتــاجوانمـــــ

دارد زماטּ آمـدنـت دیر مےشود
دارد جواטּ سینــہ زنت پیر مےشود


♥ مهــــــــــــــــــدے ♥ علیه‌السلام



الل‏هم عجل لولِیڪ الفرج
بحق زینب ڪبرے سلام‌الله‌علیها

روزشمار محرم عاشورا

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان جالب» ثبت شده است

۱۹
فروردين

خواهر

شب بود و او با دوستش روی پله‌ جلوی ساختمان نشسته بودند.

 به دختری که در آن تاریکی از سر کوچه می‌آمد اشاره کرد.

بلند شدند و به سمت او رفتند.

هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که گفت:

«برگردیم؛ خواهرمه!!!»


نویسنده: محمد ممبینی

  • کنیز ملکه مدینه
۱۸
فروردين


ما فرفره نداشتیم

بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند.

مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد.

ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ.

گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید

 

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم.

مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد.

اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید. خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد.

  • کنیز ملکه مدینه
folder98 facebook

آپلود عکسکد تغییر تصویر پس زمینه